ستارگان این جهانی و گیاهانِ روحانی
به هرحال آنچه فوکو را به بررسیِ فرهنگ عصر کلاسیک برمیانگیزد، راه یافتن به قلمرو نشانههای همانندی در قرن شانزده و علاقهی انسانِ رنسانسی به تأمل و دقت در این نشانههاست. نشانههایی که به مثابه «امضاء»، خود را نمایان میکنند و مشخصکنندهی چارچوب نگرشی آن عصرند؛ چارچوبی که در شیوهی درک انسان عصر رنسانس از هستی و چیزها، تأثیری به سزا داشته است و فوکو ما را با گروهی از این نگرشهای ادراکی از جهان و چیزها آشنا میسازد. به عنوان مثال در خصوص تناسبی که از دید انسان رنسانسی بین «روح» و «بدن» وجود دارد، فوکو از فرهنگ آن زمانه این پرده را برمیگیرد که: "روح باید متراکم، سنگین و این جهانی ساخته شود تا خدا را در دل ماده جای دهد... شباهت، مجاورتهایی را تحمیل میکند که به نوبه خود شباهتهای بیشتری را تضمین میکنند" (و این یعنی عصر رنسانس، از امکان و قابلیتِ در هم تنیدگی مکان، زمان و اشیاء برخوردار است. در هم تنیدگی و مناسبتی که هرگز مجال ظهور نمییافت مگر آنکه سرشت جهان در شیوهی درک انسان رنسانسی، پیشاپیش از چنین قابلیتی برخوردار باشد.و فوکو نتیجه میگیرد که این درهم تنیدگی در ذهن انسان قرن شانزده، از سرشت جهان نشأت میگیرد تا خود چیزها مطابق تفسیر فوکو شباهت و همانندی حاکم بر عصر کلاسیک به چهار صورت است: «مناسبت»، همچون نسبتی که بین روح و بدن وجود دارد و یا این تصور که به تعداد موجودات روی زمین و یا در آب، موجوداتی در آسمان وجود دارند؛ و یا همچنان که گیاه برای چهارپایان مناسب است، چهارپایان نیز برای انسان مناسباند. صورت دوم همانندی «مشاکله» (همانندسازی) است. در توضیح آن فوکو میگوید"مشاکله وسیلهای است که بر اساس آن اشیاء پراکنده در جهان میتوانند به یکدیگر پاسخ دهند: صورت انسان از دور با آسمان مشاکله میکند دقیقاً همانگونه که فکر انسان انعکاس ناکاملی از عقل خداوند است...". و نیز باور قدیمی در خصوص رابطهی بین ستارگان و گیاهان، نمونهی دیگری از مشاکله است: اینکه همان گونه که گیاهان، ستارگانِ این جهاناند که نگاهشان به آسمان است، ستارگان هم گیاهانِ روحانی و آسمانیاند که نگاهشان به زمین است...
سومین شکل همانندی را فوکو «همگونی» معرفی میکند. او معتقد است در همگونی، دو مورد قبلی یعنی مناسبت و مشاکله با یکدیگر تلفیق میشوند. بنابراین طبیعی است که تعدد و قدرت این نمونه بیش از دو مورد قبلی باشد. مثلا از رابطهی ستارگان با آسمان آغاز میشود و به رابطهی گیاهان و زمین تا "مواد معدنی همانند الماس و سنگهایی که الماسها در آن دفن شدهاند، [و] بین اندامهای حسی و ..." ادامه مییابد .بدین ترتیب به قول فوکو در همگونی، بدن انسان نیمهای است از اطلس جهانی.
و بالاخره در شکل چهارمِ همانندی، «هم حسی»ها وجود دارند. همان چیزی که جهان و اشیاء را به جنبش و حرکت درمیآورد. و این طور که فوکو میگوید به یاری این نیرو در کوتاهترین لحظهای میتوان گستردهترین فضا را پیمود. به عبارتی، همحسی، همان نیرویی است که اصل جابهجایی را به وجود میآورد . اما ظاهراً در تفکر انسانِ اهل تأمل این عصر ظاهر شدنِ همهی این اشکال، مشروط به «حاکمیت جفتِ همحسی ـ تدافع» است.. ضمن آنکه هیچیک از موارد شباهت بدون وجود «امضاء» خاصِ خود اصلاً وجود ندارند. زیرا آنچه که میتواند آنها را به معرض دید درآورد، نظام امضاءهایی است که در حکم نشانه، از یک سو آنها را به ظهور میرساند و از سوی دیگر از یکدیگر قابل تشخیص میسازد. فوکو در اینباره میگوید: "دانشِ همانندیها بر آشکارسازی و کشف این امضاها بنیان گذاشته شده است....). نظامی که در واقع کارکردش این است که رابطهی بین امر دیدنی و نادیدنی را واژگون سازد.وقتی سخن از خصلت «واژگونسازی» عصر کلاسیک پیش میآید، معمولا در ذهن برخی دون کیشوت تداعی میشود و این همان کاری است که فوکو میکند. نظر وی دربارهی قهرمان داستان سروانتس این است که: "تمام ارزشها و نسبتها را واژگون میکند، زیرا دائماً گمان میکند که نشانهها را آشکار میکند. فوکو بر خلاف کسانی که دون کیشوت را نماینده سرشت ماجراجویانهی عصر جدید میدانند(کوندرا)، او را نمایندهی عصر کلاسیک میداند؛ و از اینرو معتقد است کل سفر دون کیشوت کاوشی برای همانندیهاست . اگر چنین باشد، مطابق تفسیر فوکو سفر دون کیشوت، چیزی به جز بازنمایی زندانی بودن او در جهانی انباشته از همانندیها نیست. به گفتهی او قهرمان سروانتس، در حالی که روابط جهان و زبان را به همان شیوهای تفسیر میکند که مردم در قرن شانزدهم میکردند، [و نیز] در حالی که فقط با بازی شباهت، مهمانخانهها را به قصرها و دختران مزرعه را به بانوان، رمزگشایی میکند، خودش را بدون اینکه بداند، در حالت بازنماییِ ناب زندانی میکرد .بنابراین طبیعی است که فوکو در خصوص دانش رنسانسی این باور را داشته باشد که "فقط میتواند راههای همانندی را طی کند" ... به بیانی دانشی در زنجیر...؛ چرا که در روش تحقیق، این «همانندی» است که حاکمیت دارد. یعنی یک جستجوی معنایی، هرگز نمیتواند چیزی به جز آشکارسازی گونهای دیگر از همانندیها باشد. پس ما با جهانی مواجه هستیم که در فضایی بیپایان از شباهتها و همانندیها به سر میبرد. یا بهتر است بگوییم جهانی که تار و پودش را با «این همانِ» خود بافته است: خودی در مناسبت با خود، منتها به گونهای دیگر؛ و یا به عبارتی جهانی با «تجمع بیکرانی» از خود. بنابراین بیجهت نیست که فوکو این شیوهی همواره زیستن در شباهتهای خود را شکلی از محکومیت جهان رنسانسی میداند. محکوم به اینکه هرگز جز «همان چیز»، چیزی نداند ..
محمد اسمعيل اسفنديار -متولد 1344-استان تهران- فيروزكوه(لزور)