اگر شما تغییر را دوست نداری، علیه آن رأی بده
جهان زیست شامل ارزشهاست که از طریق تماسهای صورتبهصورت در میان گروههای اجتماعی مختلف دائماً (از خانواده گرفته تا جوامع بزرگ) صورت میگیرد. چنین جهان زیستی مفروضاتی دارد؛ ما به عنوان انسان چه کسی هستیم؟ چه چیزی را ما در بارة خود ارزش میدانیم؟ به چه چیزی اعتقاد داریم؟ چه چیزی به ما ضربة روحی وارد میکند؟ آرزوی چه چیزی را داشته باشیم؟ به چه چیزی تمایل داریم؟ چه چیزی را میخواهیم برای این اهداف قربانی کنیم؟ حضور در زیست جهان به این است که در این احساس عمومی که ما چه کسی هستیم، مشارکت کنیم؛ به عنوان مثال ملموس، چرا ما انتخابات داریم؟ برای اینکه ما رهبران جدیدی میخواهیم بیاوریم. اما بالاتر از آن به دلیل اینکه به عنوان عضو در یک جامعه مشخص مشمول مشارکتکنندگان در دموکراسی باشیم. بالاتر از همه اینکه آیین انتخابات به عنوان بیانی از اینکه ما به عنوان شهروندان چه کسی هستیم، ارزش دارد؛ بنابراین، اگر انتخابات بیانگر بروز دادن فهم مشترک، پیوند دادن مدیریت اجتماعی به ارزشهای مشترک آگاهانه و اموری از این قبیل باشد، فلسفهای خواهد داشت وگرنه توضیحی انسانی در بر نخواهد داشت و حتی ممکن است صورتی از صورتهای مختلف بازتولید وضعیت استعماری شود. اینکه آیا انتخابات مصداقی از کنش ارتباطی صورت گرفته در فضایی خالی از اجبار و سلطة پیشین است، به این بر میگردد که آیا درون زمینة صحیح کنش ارتباطی صورت میگیرد یا خیر. شرکت در انتخابات از این جهت که فرد تلاش میکند به مشروعیت تحمیلی سیستم پاسخ دهد وگرنه اصل موجودیت یا منافع اساسی دیگرش را از دست خواهد داد، چنین کنش نه مصداق کنش ارتباطی که در حوزة کنش استراتژیک یا ابزاری قرار خواهد گرفت.مکدونالدها یک نمونه از استعمار جهان زیست به وسیلة سیستم بود. نمونههای دیگری نیز وجود دارد؛ دانشگاه معاصر نمونة دیگر است. در دانشگاه ملاقاتهای اداری میتوانست جایی برای وقوع کنش ارتباطی و بازتولید ارزش تعهدات گردد و درک مشترک متقابل به دست آید؛ مثلاً در یک دیدار، دو طرف در بارة تغییرات هدفمند برنامة آموزش بحث کنند. یکی از دیگری بخواهد که او چرا تغییر مشخص را میخواهد. خواهنده درون کنش ارتباطی بپرسد که او تلاش میکند چه چیزی تدریس کند، تدریس در چه وضعی بهتر است و اموری از این قبیل. در مقابل او هم برای خوانندة دیدگاههایش را توضیح دهد و وارد یک گفتمان شوند (گفتمان در نظریة کنش ارتباطی تفاوت اساسی با گفتمان در نظریة پستمدرنیستی میشل فوکو دارد. گفتمان در نظریة کنش ارتباطی به چنان گفتگوهایی اشاره دارد که طرفهای گفتگو ادعاهای همدیگر را با استدلال مورد تردید قرار میدهند و در مقابل، هر طرف برای حقانیت (صدق، صحت، حقیقت) ادعای خود استدلال میآورد و آن را اثبات میکند. اگر این مباحثات در یک فضای آزاد از هر گونه سلطه و در یک وضعیت آرمانی تداوم یابد، گفتمان تحقق یافته است. نتیجه هر گفتمان رسیدن به بازتوافقی عقلانی ارتباطی است). امروزه پاسخ این نوع سؤالات این است که «اگر شما تغییر را دوست نداری، علیه آن رأی بده»؛ یعنی طرف مقابل نمیخواهد صحبت کند، توضیح دهد و به درک مشترک برسد. در عوض علاقه به این است که رأی بیشتر جمع شود و صاحب رأی بیشتر برنده شوند. در این فرایند واسطهای سیستم (قدرت، رأیها) واسطهای جهان زیست را بیرون انداختهاند (تمایل برای تشخیص ارزش تعهدهای مشترک به عنوان پایهای که همکاران را برای معتقد شدن به گزینهای متأثر کند یا به بهترین وجه باز نمایاند که ما چه چیزی به عنوان جمع اداری میخواهیم بشویم). مهم این است که این وضع را سیستم دانشگاه به وجود آورده است؛ پول و قدرت مسلط شده و درکهای موردی به حساب نمیآیند؛ به عبارت دیگر، قبل از آنکه دو نفر در کنش ارتباطی مشکل پیدا کنند، این سیستم دانشگاه است که استعمار شده است و آن دو نفر بخشی از این فرایند هستند.هابرماس، چنین فرایند استعماری را در سرتاسر جامعۀ متأخر سرمایهداری مشاهده میکند؛ یک نمونه او، قضایی کردن (juridification) است. عدالت ارتباطی به احساس مشترکی در بارة آنچه که درست است و نیز به احساس مشترکی در بارة اینکه ما چه کسی هستیم و به چه چیزی اعتقاد داریم، بستگی دارد. عدالت در طریق اصول انتزاعی قانون شکلی، استعمار شده است. در دادگاه، قانون و روند رسمی از هر گونه مفهوم احساس مشترک (زیست جهان) در بارة آنچه که عدالت است، بیطرفی است و درست است، دور افتاده است؛ عدالت قضایی شده است؛ قضایی کردن قانون، سیستمی است که زیست جهان را استعمار میکند.نمونة دیگر هابرماس تبدیل شدن «شهروند» (citizen) به «مشتری» (client) دولت است. شهروند کسی است که چیزی را که کشورش برای او میتواند انجام دهد، نمیخواهد بلکه چیزی را که میتواند به کشورش انجام دهد، میخواهد. در جوامع سرمایهداری امروز، سیاستمداران به مردم بیش از آنکه به عنوان شهروند مراجعه کنند، به عنوان مالیاتدهنده مراجعه میکنند. مالیاتپرداز مشتری دولت است؛ او برای خدماتی که (بر پایه به ظاهر قراردادی) میگیرد، مالیات میپردازد. وقتی شهروند مالیاتپرداز میشود، مسئولیت از معادله کنار میرود و دولت به تأمینکنندة خدمات مؤثر تبدیل میشود و نه منبعی برای هدایت مشترک؛ مثلاً، یک نخست وزیر خودش را به عنوان بزرگ فروشنده تحمیل میکند و فقط او سیستم را رهبری میکند؛ او فروشنده است و ما خریدار. وقتی ارزش تعهداتی که مردمان جوامع را به شهروند تبدیل میکنند، بازتولید نمیشوند، پس شهروندی استعمار میشود و بحران شکل میگیرد.
|
نظریة کنش ارتباطی (جهان زیست و سیستم) و نقد اجتماعی- سیاسی | |
|
مقاله 6، دوره 1، شماره 2، زمستان 1384 | |
محمد اسمعيل اسفنديار -متولد 1344-استان تهران- فيروزكوه(لزور)