از نظر اندیشمندان مطالعات فرهنگی زیمل از اولین جامعه‌شناسانی است كه به مطالعات فرهنگی و زندگی روزمره پرداخته است.

الف) فرهنگ از نظر زیمل به معنای پرورش و فرهیختن كل شخصیت است. زیمل فرهنگ را در دو بعد ذهنی و عینی بررسی می‌كند: فرهنگ ذهنی یا روح، باقی مانده سطح پرورش افراد و هدف تمام فرایندهای فرهنگی است و فرهنگ عینی كه نشان‌دهنده قلمرو بیرونی و متشكل از چیزهای فرهیخته و پرورش‌یافته است. از نظر وی فرهنگ عینی اشیایی است كه یك فرهنگ تولید كرده و فرد بر آن تأثیری ندارد.

ب) زیمل به دلیل وجود تضادهای درونی جامعه مدرن و مدرنیته به بحث فرهنگ پرداخته و از نظر او جامعه مدرن به بحران، تضاد و تراژدی فرهنگ دچار خواهد شد؛ زیرا در آینده كالاهای فرهنگی و فرهنگ مادی و عینی بیشتر از نیاز مصرف فرهنگ یا فرهنگ ذهنی تولید خواهد شد.

از نظر زیمل، تراژدی فرهنگ همانا تضاد میان فرهنگ‌ مادی و معنوی است. تراژدی فرهنگ یعنی فاصله گرفتن فرهنگ مادی از فرهنگ ذهنی. فرهنگ مادی كه شامل كالاهای تولید شده است می‌تواند جدا از فرهنگ معنوی باقی مانده و بر زندگی بشر بدون هیچ معنایی سیطره یابد. توسعه بی‌حد فرهنگ، كه به تولید كالا می‌انجامد با عدم توسعه‌یافتگی فرهنگ ذهنی در تعارض قرار دارد. این ظهور خودخواهانه تولید فرهنگی دنباله همان نظریه ماركس درباره كالایی‌شدن و بت‌وارگی كالا در سطح فرهنگی است. كالا، بنیادی‌ترین مقوله در اقتصاد ماركس است، چراكه تحلیل او از سرمایه‌داری و به‌ویژه تحلیل او از نقشی كه كالا و مبادله كالا در بهره‌كشی "پرولتاریا" بازی می‌كند، با این مقوله آغاز می‌شود. ماركس در نظریه بت‌وارگی كالا، به نقد از اقتصاد سرمایه‌داری می‌پردازد و می‌گوید كه با مبادله كالاها در بازار كه اقتصاد سرمایه‌داری در آن ریشه دارد، مناسبات اجتماعی میان انسان‌ها شكل مناسبات میان اشیا را به خود می‌گیرد، چنان‌كه اشیا نیز چنان پدیدار می‌شوند كه گویی توده‌ای از اشخاص هستند. بر مبنای این نظریه در جامعه سرمایه‌داری، همانگونه كه كیفیت همچون كمیت پدیدار می‌شود، ابژه‌ها (شیء مورد شناسایی) همچون سوژه‌ها (فاعل شناسا) و سوژه‌ها همچون ابژه‌‌ها نمایان می‌شوند و اشیا شخص‌وار و شخص‌ها شی‌وار می‌شوند.

ج) آنچه توجه زیمل را به نظریه فرهنگی جلب می‌كند در مطالعاتی منعكس شده است كه نگرش‌های گوناگون به زندگی دوران مدرن را دربرمی‌گیرند. وی معتقد بود كه به دلیل از بین رفتن قیود مرسوم و حذف محدودیتی كه آن قیود به جریان مدرنیزاسیون جامعه تحمیل می‌كردند نفس ما آزادتر شده است. اما در عین حال روابط ما بیگانه‌تر شده است و زندگی برای ما بیگانه‌تر به نظر می‌رسد.