آگاهي تكنوكراتيك
هابرماس در كتاب نخست خود «تحول حوزۀ عمومي» ضرورت يك حوزۀ عمومي بورژوايي را تعقيب نموده است، كه حداقل براي اولين بار دورنمايي از يك عرصه را كه در آن ميان دولت و جامعه آشتي حاصل شده است ارائه ميكند. حوزۀ عمومي بورژوايي كه در وضعيت اقتصادي و اجتماعي سرمايهداري ليبرال ريشه دارد، به آن نهادهاي فرهنگي –اجتماعياي اشاره دارد كه در قرن هجدهم در مقابل قدرتهاي مطلق موسسات نيمهخصوصي و كافيشاپها و موسسات آموزشي و انجمنهاي ادبي، ناشران، مجلات و روزنامهها ظهور كرده بودند. اگر اينها را بهصورت يك «كُلّ» در نظر بگيريم، اين موسسات قلمرو عمومي اشخاص متفكرِ خصوصي را تشكيل ميدادند كه از طريق وضع قوانينِ تضمينكنندۀ آزاديهاي نهادي حمايت ميشدند. از جهت عملي و تا حدودي نيز از جهت نظري اين حوزۀ عمومي، هم از حوزۀ خصوصي بازار و خانواده و هم از اقتدار سياسي دولت متمايز بود. حوزۀ عمومي، زماني پديد ميآيد كه افراد بهطور جمعي دربارۀ نيازهاي عموميشان بينديشند، نقش آن هم در كنترل كردن و هم در مشروعسازي قدرت سياسياي كه توسط سازمان دولت اعمال ميشود متجلي است.با وجود اين، هابرماس معتقد است اين مفهوم حوزۀ عمومي، عمر درازي ندارد. در سطح نظري، محافظهكاران و پيشرفتخواهان تقريبا همگي نظر واحدي نسبت به «عام معقول» داشتند و در نظريۀ ليبرالي، دفاع از حوزۀ عمومي، غالبا محدود بود به به ضمانتهاي رسمي و لايۀ باريكي از حقوق طبيعي مدني و سياسي. بهعنوان يك پديدۀ تاريخي، حوزۀ عمومي بورژوايي بهيك سرنوشت ناگوار دچار شد. وي در ارتباط با آنچه «باز فئودالي شدن» جامعۀ مدني در اواخر قرن نوزده مينامد، تجاري نمودن جامعۀ مدني، بوركراتيك كردن اقتدارسياسي و غيرسياسي شدن و رشد رسانههاي ارتباطي پُرتاثير و تبليغاتي را به كنكاش كشيد. «حوزۀ اجتماعي باز سياسي شده» تمايز واقعي بين دولت و جامعه را كه يك وضعيت اجتماعي حياتي براي حوزۀ عمومي بورژوايي است فرسايش داده و جامعه بهسوي مصرف جهتدهي شد و سياستي كه مبتني بر رقابت و داد و ستد بين گروهاي ذينفع است به جاي حوزۀ عمومي –كه توسط شهروندان روشن ضمير شكل گرفته بود- ظهور كرد. اگرچه هابرماس هرگز ادعاهاي هنجارهاي ايدهآل بورژوازي را رها نميكند، اما تحول ساختاري حوزۀ عمومي در مورد امكان يك حوزۀ عمومي بازسازي شده در سايۀ شرايط تغيير يافتۀ جامعۀ سرمايهداري جديد بهطور فوقالعادهاي محتاط است. تنها پس از گذشت سيسال، «در ميان واقعيتها و هنجارها»، وي در يك نوشتۀ خوشبينانهتر، به اميدهايي براي دموكراسي در جوامع پيچيدۀ متكثر بازگشته است.در دهۀ شصت و هفتاد، هابرماس مباحث متعددي برانگيخت. وي «عملي شدن سياست» و افزايش «آگاهي تكنوكراتيك» را كه در جوامع معاصر تشخيص داده بود، به تندي مورد نقد قرار داد. از نظر هابرماس، رشد تكنوكراسي غيرقابل اجتناب نبود، اما اين رشد فزاينده نتيجۀ گريزناپذير ناتواني در حفظ تمايز كلاسيك بين نظريه و عمل و عقل عملي و مهارت فني است. در سلسلهاي از مقالات كه بسياري از آنها در نظريه و عمل گرد آمده است، او فقدان اين تمايزات را در نظريۀ ساسي مدرن از هابز تا هگل دنبال ميكند، همچنان كه در مفهوم ماركسي «عمل» تمايز مهم كار و شيوههاي كنش متقابل اجتماعي كه مبتني بر تاويلهاي مشترك از جهان است ناديده گرفته شده است. بنابراين برخلاف ماركس، هابرماس استدلال ميكند كه پايان يافتن «كار از خود بيگانه» به تنهايي تضمين كنندۀ رهايي اجتماعي نيست.در طول همين دوران هابرماس ضربات منظمتري بر پيكرۀ پوزيتويسم وارد نمود. نمونۀ آن در نوشتههاي مربوط به مجادله با پوزيتويسم در جامعهشناسي آلمان و در تحقيق مشهورش «دانش و منافع آدمي» موجود است. اثر اخير، معرفتشناسي را از سرچشمههاي آن به عنوان يك طرح انتقادي، از كانت، تا موقعيت آن به عنوان يك نظريۀ علم نسبتا غير انتقادي در نيمۀ نخست قرن بيستن پيگرفته است.از ديد هابرماس، اثباتگرايي براين نظر پافشاري ميكند كه فقط علم ميتواند شناخت ناب را فراهم آورد. به همراه اين عقيده كه علم به هيچ تحليل يا توجيه انتقادي ديگري نيازمند نيست. اثباتگرايي بيشتر به كاربست علوم توجه دارد نه به خود اشتباه فهمي علمي آنها
محمد اسمعيل اسفنديار -متولد 1344-استان تهران- فيروزكوه(لزور)