دورکیم، وبر و مارکس از دین چه می گویند؟
دین از منظر امیل دورکیم
امیل دورکیم بنانگذار جامعه شناسی و یکی از مراجع مطالعه جامعه شناسی دینی است. مشهور ترین و مورد استناد ترین نظریه دورکیم در این حوزه تمایز امر قدسی و امر دنیوی به عنوان فصل مشترک همه ادیان است.دورکیم با بنا نهادن دستگاه نظری خود درصدد تبیین امور برآمده و اذعان می دارد، واقعیتهای اجتماعی نه تنها بیرون از فرد قراردارد بلکه بر اراده فرد نیز تحمیل می شود. بنا به اعتقاد وی، علت تعیین کننده یک واقعیت اجتماعی را باید در میان واقعیتهای ما قبل آن جستجو کرد نه در آگاهی فردی. دورکیم که مجاب شده بود جامعه باید در درون فرد حضور داشته باشد به پیروی از منطق خویش به بررسی دین پرداخت. وی جامعه را فراتر از تجمع فرد فردِ انسان ها می دانست و معتقد بود جامعه می تواند در انسانها نوعی شور و هویت مادی و جمعی ایجاد كند كه در نهایت نقش خدا را ایفا می كند. از منظر او شكل متعالی وجدان جمعی نیز، كه ساخت و پرداخته جامعه است، همان دین می باشد. او معتقد بود جامعه الزاما نیازمند اندیشه ها و آرمان هایی جمعی است تا بتواند نقش های خود را ایفا كرده و وجدان جمعی را خلق كند و دین است كه این نقش را بر عهده می گیرد. دورکیم یک جامعه پرست بود که خدا را تقلیل داده و به جامعه مربوط می ساخت. اومعتقد بود مقوله های دینی اجتماعی هستند. این جامعه شناس در سخنرانیهای خود اظهار می داشت که گوش به فرمانی در برابر احکام دینی بازنمود گوش به فرمانی احکام جامعه است و علاوه بر آن اعتقاد به روح بازنمود حضور جامعه در افراد و از طریق افراد می باشد. دورکیم مناسک دینی را بازنمود تقویت همبستگی اجتماعی می دانست و معتقد بود خدا چیزی جز جامعه نیست و تمام مفاهیم و اعمال دینی بازنمود روابط اجتماعی است. در اصل، طبق دیدگاه وی خدا ساخته بشر است و خدایی به معنای واقعی وجود ندارد. امیل دورکیم، ارزشهای انکار نفس و ترک خویشتن را بازنمود نظم اجتماعی می دانست و معتقد بود برای این کار باید جامعه ارزشهای نفی خویشتن را ایجاد کند. در واقع فرد باید از خویش بگذرد تا جامعه پا برجا بماند و در این میان مردم فکر می کنند امر دینی انجام می دهند. در واقع تا زمانی که جامعه برقرار است دین هم برقرار است. از آنجا که جامعه و هر چه متعلق به آن است برای دورکیم ارزشمند تلقی می گردید، لذا بسیاری از تجربه های انسانی را به امور اجتماعی تقلیل می داد. بر همین اساس وی منشاء مذهب را در جامعه ایی جستجو می کرد که توانایی تفکیک امور مقدس از غیر مقدس را دارد.در اصل به عقیده وی، شی به خودی خود نه مقدس است و نه دنیوی. وقتی شی جنبه مقدس به خود می گیرد که مردم فقط به ارزیابی دینی یا غیر دینی آن بپردازند برای مثال شراب در مراسم مذهبی کلیسا جنبه مقدس به خود گرفته است زیرا به عنوان نمونه نمادی از خون مسیح شده است. از این رو شراب در چنین رابطه ای به عنوان یک ماده آشامیدنی لذت بخش به حساب نمی آید .در دستگاه نظری وی، آداب و اعتقادات مذهبی لازمه شکل گیری و توسعه مذهب و تفاوت قائل شدن میان امور مقدس و غیر مقدس است. با توضیح این مطلب وی به صراحت اعلام می دارد وجود یک سری باورها و اعتقادات به همراه آداب و مناسکی که در محلی برگزارمی شود کافی است تا آنها را مذهب و یا دین بنامیم. او در تعریف دین می گوید: دین نظامی فکری است که افراد می توانند از آن طریق جامعه را بازنمایی کنند و علاوه بر آن روابط مبهم و یا صمیمانه شان را با جامعه بیان کنند. در واقع دین نه یک توهم است و نه یک چیز ساختگی. وی معتقد است كه خدا و دین چیزی جز تغییر شكل جامعه نیستند. او بر این معادله تاكید می كند كه خدا و دین مساوی با جامعه است. از همین رو دوركیم به دو مفهوم پیچیده و مهم در جهان می رسد یكی اجتماع و دیگری خدا، که در نهایت خدا را همان اجتماع می داند.
کارکرد دین از نگاه دورکیم
آیینهای مذهبی از طریق تحمیل انضباط و قدری خویشتن داری انسانها را برای زندگی اجتماعی آماده می کند. تشریفات مذهبی مردم را گرد هم می آورد و پیوندهای مشترکشان را تقویت می کند که این امرمنجر به تحکیم همبستگی اجتماعی می شود. اجرای مراسم مذهبی ارزش های پایدار جامعه را به نسل های آینده انتقال می دهد و با احساس ناکامی و فقدان ایمان در آنها مقابله می کند . دین به عنوان یک نهاد اجتماعی به گرفتاری های وجودی انسان معنای خاص می بخشد. پس درسطح فردی افراد با اعتقاد به مذهب و دین احساس هدفمند بودن می کنند و تحمل سختیها برایشان آسان شده و حیات اجتماعی معنادار می شود و در سطح کلان نیز دین عامل وحدت و همبستگی اجتماعی است و با انتقال ارزش های مذهبی به نسل های بعدی موجب حیات دینی خاصی می گردد. پس می توان گفت مهمترین کارکرد آن وحدت اجتماعی و دور هم جمع کردن متعقدان به یک باور است.در نهایت او چهار کارکرد عمده برای دین قائل است ومی گوید دین به عنوان نیرو های اجتماعی انضباط بخش ، انسجام بخش ، حیات بخش و خوشبختی بخش است .
نقد نگاه دورکیم به دین
سه نوع انتقاد روش شناسانه، مردم نگارانه و نظری می توان بر دورکیم و نظریات وی وارد کرد.انتقاد روش شناختی: او با اعتقاد به اشتراک تمام جوامع اعم از اولیه تا پیشرفته و امروزی در تفکیک امور مقدس از نا مقدس به بررسی آیین توتم پرستی پرداخته و در صور بنیادی حیات دینی، پایه شکل گیری حیات دینی را مطالعه می کند. به اعتقاد دورکیم جامعه ساده، جامعه اصلی است و بقیه جوامع بزرگ شده جوامع ساده هستند. پس اگر جوامع ساده را بفهمیم، جوامع پیچیده را هم می توانیم بفهمیم. اما او در نظر نمی گیرد که در جامعه پیچیده یکسری وقایع و اتفاقاتی روی می دهد که مانند جوامع ساده نیست. دورکیم می گفت مطالعه جوامع ساده ما را به جوامع پیچیده می رساند و اینجا است که از نظر روش دچار مشکل می شود. دورکیم یک الگوی آغازین را به عنوان الگوی تمام جوامع در نظر می گیرد. او توتمیسم را الگوی دینی جوامع ساده می داند و به دیگر جوامع تعمیم می دهد.انتقاد مردم نگارانه: هر چند وی مطالعاتی در حیطه توتمیسم در قبایل ابتدایی انجام داده اما نمی توان به طور قطع و یقین اذعان داشت که توتمیسم به همان سان که دورکیم تصور کرده پدید آمده و یا سرچشمه دینهای دیگر بوده باشد. علاوه بر آن تمایز امور مقدس و نا مقدس در مورد بسیاری از نظامهای اعتقادی مصداق ندارد و می توان گفت او در انتخاب نمونه آماری خود یعنی قبایل استرالیایی به عنوان نماینده جامعه ساده دینی اشتباه کرده است.انتقاد نظری : اگر دین کاملا از جامعه گرفته می شود چطور نمادهای دینی انتقال می یابند؟ چرا نمادهای دینی از قومی به قوم دیگر (یا جامعه ایی به جامعه دیگر) انتقال پیدا می کنند؟ بنابراین به روش دورکیمی نمی توان تحول ادیان و تنوع دینی را توضیح داد.
دین از منظر کارل مارکس:
کارل مارکس نظریه پرداز نامدار و جریان سازِ آلمانی، گوینده همان جمله ی معروف «دین افیون توده هاست» دین را نه یک امر ریشه دار فطری، یا جزئی ذاتی از زندگی و یا بخشی اساسی از جامعه بشری، بلکه یک توهّم جبران کننده و مخدّری می دانست که به عنوان وصله ای ناجور به روان و جامعه بشری چسبیده است و با رفع زمینه های مولّد آن، دیگر نیازی به آن نخواهد بود.مارکس که جبران درماندگی بشر در برابر فلک را، خاستگاه و کارکرد دینِ جوامع اولیه دانسته بود، علت بقای دین در عصر تمدّن را نیز بی توضیح نمی گذارد؛ وی این امر را با نظریه «از خود بیگانگی» خویش تحلیل کرده و همه نهادهای عمده جامعه سرمایه داری، از دین و دولت گرفته تا اقتصاد سیاسی، را دچار از خود بیگانگی می داند. تبیین و توضیحات وی از جامعه، حاکی از روند گذر انسان از کمون اولیه تا اختراع ابزارهای تولید و ظهور تمدّن، و به تبع آن زوال یکسانی افراد جامعه و بوجود آمدن نظام طبقاتی است. با طبقاتی شدن جامعه، ناتوانی بشر در تبیین و کنترل نیروهای مؤثّر بر زندگی بازتولید شد و نظم اجتماعی،که در واقع چیزی جز محصول تعامل افراد خود جامعه نیست، به عنوان پدیده ای ثابت و از پیش طراحی شده توسّط نیرویی فرابشری ،که آن را دین می خواند، در نظر گرفته شد.
کارکرد دین از نگاه مارکس
مارکس ظهور دین را تنها مایه تسلی محرومان دانسته و از آن به عنوان مسکنی یاد می کند که نه تنها مشکل را حل نکرده، بلکه با تحمل پذیر ساختنِ رنج، سرکوب و بی عدالتی، از هرگونه راه حل واقعی جلوگیری می کند و افراد را مجاب به پذیرش این امر می سازد که شرایط شان را مرجع والاتری تنظیم کرده است. همین توجیه گری است که طبقه حاکم را نیز وا می دارد برای ابقای امتیازات خود و ثبات زمینه های بهره گیری از آنها، با فریبکاری به قبول و ترویج دین اهتمام ورزند.
مارکس دین را مایه شادمانی و اندوه دینی را سپری در برابر اندوه واقعی می داند؛ اما از آن جا که دین اساساً در نگرش او،خصلتی تخدیری و گمراه کننده دارد،شادمانی دینی را نیز شادمانی ای موهوم و کاذب ارزیابی و توصیه می کند که لازمه ی تأمین شادمانی واقعی، دین زدایی از جامعه و برقراری نظام کمونیستی فاقد شرایط دین زاست؛نظامی که در آن بشر با بهره مندی از آگاهی طبقاتی،به نقش خود به عنوان خالقِ نظم اجتماعی و حاکم بر آن پی خواهد برد و با نجات از، ازخودبیگانگی، بساط تفاسیر انحرافی از واقعیت برچیده خواهدشد.نقد نگاه مارکس به دین
با توجه به نوع دیدگاه مارکس به جامعه و نظام طبقاتی، و تحلیلهای وی از دین که با توجه به همین دیدگاه صورت پذیرفته می توان انتقادات زیر را وارد ساخت.- مارکس،بسیاری از جنبه های دین را نادیده و پدیده ای پیچیده را ساده می سازد و تعمیم های بسیار بعیدی به دست می دهد.او از کارکردهای مثبت و گاه انحصاری دین در مسائل مربوط به معنای زندگی،رنج،مرگ،امید و... غفلت ورزیده است.- مارکس دین را پدیده ایی ثانوی و انعکاسی تلقی می کند که صرفا محصول اجتماعی است و بدین ترتیب مارکس در مورد دین یک تقلیل گرا است- او دین را بیانگر منافع طبقاتی و ایدئولوژی خادم طبقه ی حاکم می داند و سپس به کل دین تعمیم می دهد او نقش دگرگون کننده ادیان را مورد توجه قرار نمی دهد و نگاه او به دین جامع نیست.و فقط اشکال خاصی را بررسی کرده است.- او امر سوبژکتیو را به امر ابژکتیو تقلیل می دهد. نباید تمام خلاقیتها را مدیون محیط و یا دنیای درونی انسانها دانست. او دیالکتیک سوژه و ابژه را در نظر نمی گیرد.- به طور کلی قصد مارکس، بیشتر نقد و تحلیل جنبه هایی از دین بود که با مقاصد خود او مرتبط بودند؛یعنی در واقع،ارائه ی انتقاد ازاستثمار در جامعه ی طبقاتی و به ویژه سرمایه داری به منظور کمک به براندازی آن.
دین از منظر ماکس وبر:
وبر مطالعات تجربی اولیهاش را با مسائل كار و استخدام در آلمان غربی یعنی جایی كه كارگران پروتستان آلمانی و كارگران كاتولیك لهستانی در برابر هم قرار گرفته بودند شروع كرد. این مطالعه نشان داد كه جهانبینیهای نمادین متفاوت ریشه اصلی اسن درگیری هاست. او در كتاب مشهورش تحت عنوان «اخلاق پروتستان و روح سرمایهداری»، با پیگیری ریشههای جهان سرمایهدارانه، به سختكوشی و ریاضتگرایی پروتستانها اشاره کرده و بر تاثیر این نوع رفتار در رشد سریع و موفقیت بینظیر سرمایهداری تاکید می کند. وبر با پرداختن به پیوندهای میان انواع گوناگون دین و گروه های خاص اجتماعی به دنبال تاثیر انواع دیدگاه های مذهبی بر جنبه های دیگر زندگی اجتماعی به ویژه رفتار اقتصادی بود.هر چند وبر می پذیرفت كه در برههای از زمان یك دین برای طبقات بالا نقش ایدئولوژیكی دارد و برای طبقات پایین نقش تسلی بخشی و نوعی دلداری آن جهانی، اما بر این عقیده خود سخت پافشاری می کرد که در طول تاریخ، دین هم مشروعیت بخش و هم نوآور بوده است.وبر با به کار بردن واژه عقلانی شدن عقل را در تمامی فرایندهای نهادی جامعه دخیل دانسته و می گوید ادیان شریعتی با دنیا سازگار می شوند و به گونه ایی عمل می کنند که انسان در معاملات اقتصادی هم موفق باشد. اسلام و یهودیت از جمله آن ادیان هستند که احکامی در حیطه اقتصاد دارند و یک فرد دیندار می تواند اقتصادی هم باشد.او دلیل اصلی رشد نظام سرمایه داری را نوع دین و سیستم اخلاقی پروتستان دانسته و به این نتیجه رسید که سرمایه داری در مکانهایی رشد کرد که پیورتنها (پروتستانها) در آنجا زندگی می کردند.وبر دو عامل نوآوری و خلاقیت در دین منشاء تحولات جامعه سرمایه داری و رشد آن دانسته و نظریه تغییر اجتماعیاش را بر مبنای مدل اخذ شده از جامعهشناسی دین استوار كرد. با تمام این تفاسیر وبر تعریف دقیق و منسجمی از دین ارائه نمی دهد و تنها با تفکیک جادو و پرستش خدا که همان نام دین را بر آن می نهد سعی در نشان دادن امر الوهی دارد.
کارکرد دین از نگاه وبر:
به نظر وبر، دین اساسا پاسخی به دشواریها و بی عدالتی های زندگی است و می کوشد تا ناکامیها را توجیه کند و در نتیجه انسانها را قادر سازد تا با آنها کنار آیند و در برابر مشکلات نوعی اعتماد به نفس داشته باشند. مفاهیم مذهبی بر اثر این واقعیت پدید آمده اند که زندگی اساسا مخاطره آمیز و نا مطمئن است. دین کوششی است برای کنار آمدن با واقعیتهای ناگوار از طریق تماس مذهبی با جهان فرا طبیعی و باور اینکه آرزوهای مادی می توانند بر آورده شوند. و در نهایت، دین توجیه الهی است.نقد نگاه وبر به دین
عمده ترین نقدهایی که می توان بر دیدگاه و روش وبر در حوزه دین وارد کرد عبارت است از:
نقد روش ناسانه: از آنجا که وبر معتقد است در ابتدای امر از هیچ واقعه و امر اجتماعی نباید تعریفی ارائه داد، لذا تعریف صریحی از دین ارائه نمی دهد. اما جالب توجه است که وبر حتی پس از انجام تحقیق خود نیز تعریفی از دین ارئه نمی دهد. پس شاید بهتر باشد به سبک دورکیم یک تعریف ابتدایی ارائه داد و بعد آن را بسط دهم. هرچند تمام تعاریف نسبی هستند ولی ما نی توانیم بدون تعریف آغاز کنیم. هر چند شاید بتوان گفت، تفکیک امر دینی و غیر دینی که توسط وبر صورت می گیرد نوعی تعریف است، اما به عنوان تعریف در نظر گرفته نمی شود.در حقیقت میتوانیم با خواندن جامعهشناسی دین وبر مقولاتی از یك طرح تكاملی را استخراج كنیم اما نباید از خاطر برد كه اینها صرفاً نمونههای ساده آرمانیاند و نظریه پیشرفت تكاملی اجتنابناپذیری را ارائه نمیكنند، بلكه صرفاً ابزارهای مفیدی برای آشكارسازی گسستها و خرق عادتهای معنادار در خلق آگاهی و جامعه محسوب میشوند.وبر با این تز تلاش كرد تا اصلاحیهای از فهم ماركسیستی تكامل اجتماعی ارائه كند.
شباهتها و تفاوتهای دین در منظر جامعه شناسان
در آخر و به عنوان جمع بندی نهایی با بررسی تفاوتها و شباهتهای نظری و روش شناسانه این جامعه شناسان در تبیین دین و امر دینی می توان به پاسخ این پرسش رسید که دورکیم، مارکس و وبر از دین چه می گویند؟
اگر چه هم مارکس و هم دورکیم دین را پدیده ای ثانوی می دانند اما دین در منظر دورکیم بازنمود جامعه است. دورکیم بر خلاف مارکس دین را امری خیالی و وهمی نمی داند، بلکه بر اصالت آن تاکید می ورزد. در واقع تمام تلاش دورکیم اثبات و توضیح این امر بوده که از بدو ظهور جامعه، دین نیز حضور داشته است. هر چند این بازنمود نیز تقلیل سوژه به ابژه است، یعنی همان کاری که مارکس در تحلیل و تعریف دین انجام داده است.
وبر با متمایز ساختن رفتار مذهبی و جادویی می گوید: جادو می کوشد تا خدایان و ارواح را با ترفند ترغیب به مقاصد بشری سازد، حال آنکه دین مستلزم پرستش خدایان است و دین برداشتی متعالی تر از خدا را در خود دارد. بنابراین دین ابتدایی به جادو گرایش دارد. اما در مقابل دورکیم با تقلیل جوامع مدرن به ابتدایی، انواع ساده توتم پرستی را مطالعه کرده و نتیجه را به تمام جوامع تعمیم داده است. دورکیم دین ابتدایی و جدید را یکی می دانست.از بعد روش شناسی نیز تفاوت اساسی بین وبر و دورکیم به چشم می خورد. دورکیم با ارائه تعریفی مشخص از دین به سراغ آن رفته و مصادیق آن را مطالعه می کند اما وبر هیچگاه تعریفی از دین ارائه نکرد. در واقع دورکیم بر خلاف وبر معتقد است تا تعریف دقیقی از موضوع مورد مطالعه نداشته باشیم نمی توانیم کار خود را شروع کنیم.مارکس نیز معتقد بود دین تنها برای ساکت کردن زیر دستان و پذیرش سرنوشتشان است که طبقه فرادست برایشان مرجح جلوه می دهند. هر چند وبر نیز تا اندازه ای میپذیرفت كه در برههای از زمان یك دین برای طبقات بالا نقش ایدئولوژیكی دارد و برای طبقات پایین نقش تسلی بخشی و نوعی دلداری آن جهانی را ایفا میكند. اما بر خلاق و نوآور بودن دین تاکید فراوان داشت.وبر جادو و انواع شمن را از دین متمایز می کند و الوهی بودن دین را انکار نمی کند و این درصورتی است که مارکس تمایزی میان آنها قائل نمی شد و دین را خرافه ای می دانست که زاییده فرادستان جامعه است تا به ستمگری و فریبکاری خود ادامه دهند.
فهرست منابع
- آرون، ریمون (1373) مراحل اساسی اندیشه در جامعه شناسی، ترجمه باقر پرهام، تهران، شرکت سهامی.
- ادیبی، حسین و انصاری، عبدالمعبود (1383) نظریه های جامعه شناسی، تهران، دانزه
- استونز، راب (1381.) متفکران بزرگ جامعه شناسی، ترجمه مرداد میردامادی، تهران، مرکز.
- بوردیو، پیر (1380) نظریه کنش، ترجمه مرتضی مردیها، تهران، نقش و نگار.
- توسلی، غلامعباس (1380) جامعه شناسی دینی، تهران، انتشارات سخن.
- ریتزر، جرج (1384) نظریه جامعه شناسی دردوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، علمی
- شولتز، دوان (1385 ) نظریه های شخصیت، ترجمه یحیی سید محمدی، تهران، ویرایش.
- کوزر، لوئیس (1372) زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، علمی.
- محدثی، حسن (1387) جامعه شناسی دین، جزوه دانشگاهی.
- هميلتون، پيتر (1380) شناخت و ساختار اجتماعي، ترجمه حسن شمس آوري، تهران، مرکز
--------------------------------------------
زهرا جلایی پور----
محمد اسمعيل اسفنديار -متولد 1344-استان تهران- فيروزكوه(لزور)