حتما اين را شنيده‌ايد که شعر شاعر با مرگش تمام مي‌شود. اين جمله اگر به معني اين باشد که با مرگ خالق چيز جديدي خلق نمي‌شود درست است و گرنه شعر شاعر تا سال‌هاي سال، بين مردمان زنده است و به حياتش ادامه مي‌دهد. حياتي که ساکن و راکد نيست. حتما خودتان هم اين تجربه را داشته‌ايد که گاه شعري از شاعري بسيار قديمي و دور در ذهن و روح شما جاخوش کرده، جوانه زده، رشد نموده و به درختي سبز تبديل شده‌است که شما مدت‌ها از سبزي و خنکايش لذت برده‌ايد. اين امتياز مختص شاعران قديم نيست، در ادبيات معاصرمان هم شاعراني هستند که شعرهاي‌شان در ادبيات عمري طولاني داشته‌اند و خواهند داشت. سهراب سپهري يکي از همين شاعران معاصر است که اشعارش پس از مرگش با مردم و درميان مردم به حياتشان ادامه مي‌دهد. سهراب سپهري متولد ماه مهر است. ماه مهر ماه مدرسه و درس و مشق است. در نوشته‌هاي که از سهراب سپهري به جا مانده يادداشت‌هاي خواندني، درباره مدرسه و روزگار دانش‌آموزي است که به بهانه اين هم زماني سري هم به آن‌ها مي‌زنيم.

کلاس درس

سال اول دبستان بود کلاس بزرگ بود. يک اتاق پنج‌دري و روشن بود. آفتاب آمده بود تو، بيرون پاييز بود. دست ما به پاييز نمي‌رسيد. شکوه بيرون کلاس بر ما حرام بود. سرهاي ما در کتاب بود. معلم درس پرسيده بود و گفته بود: «دوره کنيد.» نمي‌شد، سر بلند کرد. تماشاي آفتاب تخلف بود. ديدن کاج حياط جريمه داشت: از نمره گرفته شده، دو نمره کم مي‌شد.

زنگ نقاشي

زنگ نقاشي، دلخواه و روان بود، خشکي نداشت. به جد گرفته نمي‌شد. خنده در آن روا بود. معلم دور نبود. صورتک به رو نداشت. به دبستان خط مي‌آموخت و به ما نقاشي. سوادش را مايه نبود. در دانش نقاشي پياده بود. شبيه کشي نمي‌دانست. کارش نگار نقشه قالي بود، و در آن دستي نازک داشت. نقش‌بندي‌اش دلگشا بود و رنگ را نگارين مي‌ريخت. آدم در نقشه‌اش نبود و بهتر که نبود. در پيچ و تاب عرفاني اسليمي‌ آدم چه‌کاره بود. حضورش الفت عناصر را مي‌شکست. در گام رنگي قالي نت خارج بود. بي ‌آدم، آدميت قالي افزون بود. در هنر، حضور ناديدني آدم خوش‌تر.

مداد و خودکار

خودکار از شأن قلم کاست و دوات را نفي بلد کرد. اما اين همه ماجرا نبود. ميان خودکار و مداد تفاوت بسيار است: مداد را نرمي بود. خودکار را درشتي است. مداد با سپيدي کاغذ الفت مي‌گرفت. خودکار به پاکي چيرگي مي‌جويد. آن را شرم و حيا برازنده بود. اين را پرده‌دري در خور است. هنجار مداد انتزاعي بود. روش خودکار عيني است. مداد، سياه و سپيد را در خود داشت. خودکار سياه را جز سياهي نيست. آن را حضوري منفعل بود. اين را ظهوري فعال است. مداد اگر به خطا مي‌رفت، امکان محو خطا بود. خودکار اگر بلغزد، لغزش به پايش نوشته است. مداد خود، نمي‌نمود. خودکار مي‌فريبد.

سرمشق: سعدي

زنگ خط، دلپذير بود. با همه زنگ‌ها فرق داشت. معلم به تک تک ما سرخط مي‌داد و ما مشق مي‌کرديم. اتاق از سرير قلم پر مي‌شد، من بانگ قلم را دوست داشتم. بانگي که ديگر نمي‌شنوي و بوي مرکب چه خوب بود. ... مايه مرکب ما همان بود که در مرکب مصريان قديم بود: دوده و صمغ عربي. اما زعفران وگلاب و کافور و عسل هم در مرکب ما بود. مرکب را در خانه مي‌ساخگروه. کاغذ ما کاغذ نه ختايي بود و عادلشاهي و سمرقندي. نه خان بالغ و ترمه و کشميري و فرنگي. کاغذ ما سفيد معمولي بود و قلم هرچه بود، واسطي نبود. سرمشق، هميشه شعر بود و سعدي هميشه سرمشق بود. سرمشق خط فقط و گرنه به «جان زنده دلان» که دل‌ها آزرديم و نظر تنها «بدين مشتي خاک» کرديم. «گل بي‌خار جهان» نشديم. «زمام عقل به دست هواي نفس» داديم. «نابرده رنج گنج» خواسگروه. باور داشگروه سعدي شعرش را براي مشق خط گفته است و گرنه، «بار درخت علم» اين نبود.

کتاب درسي

در برنامه کلاس‌هاي دبستان نقاشي نبود. هر ماده‌اي هم که بود، بي معني بود. معني کجا و فرهنگ نا اهل. هر چه بود از برمي‌کرديم. شاگرد،کيسه زباله بود. درس در او خالي مي‌شد. «منابع طبيعي ايران» در کتاب جغرافي بود، نه در خاک ايران. سرمشق «ادب» و «راستي» در محيط مدرسه نبود. در رسم الخط مدرسه بود. معلم در سخنراني مدير، «پدر دلسوز» بود. در کلاس نه پدر بود و نه دلسوز. کتاب درس فارسي يک مرقع بي‌قواره بود. در آن خزف کنار صدف بود؛ قاآني کنار مولوي. مولوي در کلاس سوم ابتدايي بود. مهم نبود که مولوي دور از فهم ما بود( دور از فهم دانشجوي ادبيات هم هست!)، شعرش هم درست خوانده نمي‌شد. آموزش جدا بود از زندگي. کتاب تفاله واقعيت بود. حرف کتاب، پروانه خشک لاي کتاب بود و کتاب مخاطب نداشت خود مخاطب خود بود.

تنبيه

کتاب من باز بود. چيزي نمي‌خواندم. دفترچه‌ام را روي کتاب باز کرده بودم و نقاشي مي‌کردم. درخت را تمام کرده بودم. رفتم بالاي کوه يک تکه ابر نشان بدهم. داشتم يک تکه ابر مي‌کشيدم. رسيده بودم به کوه، که باران ضربه بر سرم فرود آمد. فرياد معلم بلند بود: «کودن، همه درس‌هايت خوب است. عيب تو اين است که نقاشي مي‌کشي». کاش زنده بود و مي‌ديد، هنوز اين عيب را دارم. تازه، نقاشي هنر است. هنر نفي عيب است و نمي‌توان به کسي گفت: «عيب تو اين است که هنر داري». جرأت داشتم به او بگويم کودن که نمي‌تواند همه درس‌هايش خوب باشد؟

 منبع :

به مناسبت سالروز تولد سهراب سپهري

جريمه ديدن يک کاج

جيم - مورخ پنج‌شنبه 1390/07/14 شماره انتشار 17950
نويسنده: اعظم عامل‌نيک